| مشروعیت سیاسی در ایران (بخش سوم) |
|
|
|
کیان بهنود با توجه به رویدادهای اخیر در سیاست ایران ارتباط با امر الهی به طور سنتی ملاک مهمی در تعیین مشروعیت سیاسی بوده است. تقریبا در تمام ساختارهای سیاسی کلاسیک نیز ردپایی از آن دیده میشود. در چنین سپهری فرد، همانطور که در انتهای بخش پیش آمد، به این دلیل دارای بالاترین صلاحیت است، که تصمیماتش به همراه ارادهی خداوند است و در نتیجه او، در مجموع، شایستهترین فرد برای امر سیاسی است، خواه در قدرت باشد و خواه در قدرت نباشد. این نکته اگر چه نیاز به بیانی مفصل دارد، اما به طور خلاصه ناشی از مبحثی مهم در اندیشه سیاسی ایران و تا حدودی اخذ شده از اندیشهی یونانی است. بن بست نظریه سیاسی در ایران و گرفتاری فقه شیعه در این حوزه که نتوانسته بود نظریه سیاسی خود را در اقلب مباحث فلسفی و مفهومی بیان کند، تا قرن چهارم ادامه داشت. فارابی با دریافتی که از اندیشه یونانی و بویژه افلاطون داشت، توانست گرهای از این بن بست باز کند و اندیشهی سیاسی را در حوزهی تفکر شیعی رونق بخشد. افلاطون در اندیشهی سیاسی اروپا بسیار کم نفوذ مستقیم داشت و نتوانست تاثیری مستقیم در این حوزه از خود باقی گذارد. اما با ترجمهی آثارش از سریانی به عربی (تحقیقات جدید نشان میدهد که فارابی بر خلاف ادعای بسیاری، از جمله پژوهشگران غربی، زبان یونانی نمیدانسته است و با ترجمهی عریب آثار یونانی کار فلسفی میکرده است) و استفادهی فارابی از آنها، توانست نظریهی سیاسی فقه شیعه را دچار تحول کند. در نظریات سیاسی افلاطون، از جمله در »جمهوری« و »مرد سیاسی«، و نیز با توجه به رسالههای معرفتشناسانهی او، گزارهای پنهان وجود دارد که بسیار کم در ارتباط با آن تامل شده است. منظور از پنهان بودن این گزاره این است که در جایی به صراحت بیان نشده است، ولی تمام اندیشهی سیاسی افلاطون با توجه به آن بیان شده است. این گزاره این است که »سیاست، در معنای کلی آن، ذیل شناخت و معرفت است«. به عبارتی دیگر موضوع سیاست، تعینی در خود ندارد و ذیل بحث معرفت دچار تعین میشود. این ذیل معرفت بودنِ سیاست به طور کلی، تالی مهمی دارد و آن اینکه آنکسی بالاترین شایستگی را برای امر سیاسی و در نتیجه حاکمیت دارد، که دارای بالاترین سطح از شناخت است. به دیگر سخن شایستگی سیاسی در واقع امر برای افلاطون تابعی از معرفت فردی است و فردی که بالاترین معرفت را به نحو عام دارد، شایستهترین فرد برای حکومت است. اما اگر چه خود افلاطون دچار مشکلی جدی جهت تبیین این »بالاترین شناخت« بود و نتوانست آن را به خوبی تبیین کند، در سپهر اندیشهی اسلام اما این امر به خوبی قابل دسترس بود. در اندیشهی اسلامی و به طور کلی اندیشهی دینی، پیامبر، و در خصوص اسلام – البته تنها در روایاتی متاخر- امامان، دارای سطحی دیگر از شناخت هستند که فراتر از عقل است. شناخت یونانی شناختی عقلی بود و در نتیجه در این مورد دچار بحران میشد. اما شناخت دینی شناختی فراعقلی بودو در نتیجه میتوانست به خوبی مسئلهی بالاترین شناخت را حل کند. پیامبر و امامان از آنجا که دارای شناختی فرا عقلی بودند، دارای بالاترین حدّ از شناخت بودند. به عبارتی اساسا منبع شناخت آنها متفاوت بود و نه عقل، که وحی بود. وحی بود که شناخت آنها را ممکن میکرد. به این دلیل بود که دریافت افلاطون برای فارابی چیزی در حدّ کشف بود. تنها چیزی که او نیاز داشت همین نکته در اندیشهی افلاطونی بود که بر طبق آن »سیاست ذیل شناخت است«. این سخن به این معناست که فردی که دارای بالاترین شناخت است، دارای بالاترین شایستگی در امر حکومت است، خواه در حاکمیت باشد و خواه از قدرت دور افتاده باشد. این نکته برای فارابی تضمینی بود که بتواند نظریهای سیاسی را وارد نه تنها حوزهی شیعه، که اسلام نماید. چرا که در اهل سنت چندان شاهد نظریهای سیاسی نیستیم. به این طریق او نه تنها گسترهی دو قرن نخست اسلام را دارای مبانی سیاسی مستحکم نمود، بلکه چارچوبی فراهم نمود که بتوان در قرون بعد نیز بر پایهی آن نظریه پردازی سیاسی نمود. ریشهی اصلی نظریهی ولایت فقیه در همین نکتهای است که فارابی توانسته بیان کند. اگرچه طبیعتا در طول این قرون تحولات زیادی داشته است. برای مثال گردش از علم و معرفت حاکم به معنای کلی گردشی داشته است به معرفت در معنای فقه. یعنی معرفت عام به معرفت خاص نبدیل شده است. اما تنها با توجه به آنچه بیان شد است که می توان بنیادهای نظریه ولایت را فهم نمود.) این نکته اما میتواند با واسطه و بیواسطه مورد بحث قرار گیرد. یکی از مهمترین چالشهای این نکته میان جناحهای فعلی، سخن از مفهومی به نام امام زمامن است که در این نظریات رادیکال در ارتباط با ولایت فقیه، حاکم با او در تماس است. در این نظریات، حاکم، در واقع از آنجا دارای شایستهترین صفات جهت حاکمیت است و به این دلیل مناسبترین تصمیمات سیاسی را اخذ میکند که اولا با امام زمان در ارتباط است و دوما دارای بالاترین شناخت فقهی است. در مورد خاصی که در وضع موجود پدید آمده است، خصوصیت دوم موجود نیست و می ماند خصوصیت نخست. از آنجا که، در نظریه، امام زمان دارای خردی الهی است و راه به حوزهای فراتر از عقل دارد، حاکمی که با او ارتباط دارد نیز، البته به نحوی بی واسطه، دارای همین خصوصیت است و می تواند از تصمیمات الهی و از علم بینهایت او بهرهمند شود. در نتیجه مشروعیت او از این ارتباط با امر قدسی و علم و مشیت خداوند است. اما رویدادی مهم در این سالها رخ داد که از زاویه ای که مورد نظر ماست، به آن نگریسته نشد. نکته در این بود که رییس جمهور، که در ساحت نظریه، متعلق به بخش مشروعیت متکی بر ارادهی سیاسی افراد است، به طرق مختلف، مدعی ارتباط با همان منبع دانش شد و اعلام کرد که با به اصطلاح »امام زمان« در ارتباط است. این سخن شاید در ابتدای امر چندان به چشم نیاید و تنها در حوزهی شرع مباحثی را بر بیانگیزد. اما در کنه خود دارای تالیهایی کاملا سیاسی است. ریاست جمهوری در این چندگانگی سیاسی تا پیش از این ارتباطی با امر الهی نداشت. از طرفی در رادیکالترین نظریات که از ولایت فقیه پشتیبانی میکنند، خصوصیت مقام ولایت همین ارتباط با امر الهی و به بیانی دیگر امام زمان است. اتفاقی اساسی در این میان رخ میدهد. وقتی بخش عرفی حاکمیت، چنین ادعایی را در مورد خود مطرح میکند، و مدعی میشود با امر الهی و یا همان امام زمان در ارتباط است، در واقع تنها وسیلهی مشروعیت بخشی مقام روحانی- و در این میان مقام ولایت- را از او میگیرد. این سخن به این معنی که احمدینژاد با این کار خود، مهمترین ابزار ولایت را نیز از آن خود کرد. به عبارتی دیگر از اهمیت آن کاست. در نتیجه به نحو پیشینی میشد فهمید که او، با ولایت اصطکاک جدی پیدا خواهد کرد. اصطکاکی که از جهات متفاوت نشان داده شده بود. این سخن به بیانی عامیانه چنین است که وقتی رئیس جمهور خود مدعی ارتباط با امام زمان است، دیگر قابلیتی در مقام "ولایت" نمیبیند که بخواهد از او تمکین کند. چیزی در ولی باقی نمامد که آن چیز، ملاک الزام حکم او باشد. هر آنچه مقام رهبری داشت، به زعم رئیس جمهور، بیشتر از آن را خود دارد. به عبارتی دیگر برای رسیدن به این سخن که این دو در مقابل هم خواهند ایستاد، نیازی به صبر کردن و دیدن وضع موجود نبود، بلکه به نحو پیشینی مشخص بود که این دو مسیر، به دلایلی که بیان شد، با یکدیگر برخورد خواهند کرد. ساختار سیاسی ما در این دوران به نحو عجیبی در تناقض پیش رفته است و واضح بود که این تناقض به بحران می انجامد. این اتفاق و این بحرانِ پدید آمده از مشروطه تا کنون بی سابقه بوده است. و اکنون فرصت بسیار کم نظیری در اختیار ماست جهت نظریه پردازی سیاسی. نظریه پردازی با توجه به وضع واقعی در ایران و نه تنها با رجوع به مباحث سیاسی در جهان مدرن. واقعیت، در هر حال خود را تحمیل خواهد کرد.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


