| بهشت غرب است (Eden is west) |
|
|
|
برزو پارسامنش کارگردان: گوستا گاوراس/ نویسنده: گوستا گوراس، ژان کلود گرومبرگ/ بازیگران: ریکاردو اسکامارکیو، اولریچ توکور/ موسیقی: آرماند آمار/ محصول فرانسه و یونان/ زمان 150 دقیقه/ زبان: فرانسوی
یونان کشوری است مهم. برای قرنها مهد فرهنگ بوده است و تاثیر خود را تقریبا بر همهی جهان گذاشته است. چنین کشوری، وقتی کارگردانی بزرگ در خود میبیند، بی شک همهی عناصر فرهنگی این قرنها را در خود دارد. یونان در این سالها دو کارگردان به نام، دستکم تا جایی که من میدانم، به خود دیده است. یکی تئودور آنجلوپولوس است و دیگری گوستا گاوراس. از اولی «دشت گریان» و «گام معلق لک لک» آثار بسیار مهمی هستند. دومی ولی کارگردان فیلمی است که کمتر کسی در جهان آنرا ندیده است. بویژه در ایران که با اکران آن در زمان حکومت گذشته، بسیاری موفق به دیدن آن شدند. فیلم «Z» که آنرا در سال 1969 ساخت. فیلمی بسیار خوشساخت با مفهوم و روابطی پیچیده از زمان حکومت سرهنگها. صحنهی آغازین فیلم به یادماندنی است. وقتی موزیک بینظیر میکیس تئودراکیس نواخته میشد و یکی از ارتشیان در حال سخنرانی برای جمعی از مقامات میگوید که دانشمندان متوجه شدهاند از وقتی کمونیستها زیاد شدهاند، لکههای روی خورشید بیشتر شده است.
و به عنوان راه حل پیشنهاد میدهد که همانگونه که گیاهان را سمپاشی میکنیم، باید انسانها را نیز سمپاشی کنیم. چرا که کمونیستها سلامت طبیعت را به خطر انداختهاند. یکی از ماندگارترین آثار سینما بود این فیلم. گاوراس اسم اصلیش کونستانتینوس است که گوستاو را برای کار هنری انتخاب کرده است. گوستاو دیگر پیر شده و کمتر کار میکند، این پیری در آثار متاخر او خود را نشان داده است. اساسا سبک کار هنرمندان بزرگ، نسبتی مهم دارد با سنشان. در هر صورت اما گاوراس هنوز سرحال است و آثار خوبی تولید میکند. هر چند در مجموع آدم خیلی پر کاری نیست.
آخرین اثرش به نام «بهشت غرب است» اثری کاملا متفاوت است نسبت به فیلمی مثل «Z» و نشان میدهد که نگاه کارگردان چقدر تغییر کرده است. خیلیها در این سالها چنین مسیری را طی کردهاند و در آثار خود از حوزهای سیاسی، به سینمایی اجتماعی کشیده شدهاند. گاوراس نیز در این اثر چنین فرایندی را نشان میدهد. مثل بسیاری از اهالی شرق اروپا یا غرب آسیا، او نیز مهاجرت برایش مسئلهای با اهمیت است. برای مثال فاتح آکین شاید شاخصترین چهرهی این نوع از سینماگران باشد. سینماگری ترک که بسیاری از آثارش، که در درخشان بودن آنها تردید نیست، در مورد مهاجرت ترکان به اروپا به ویژه به آلمان است. سهراب شهید ثالث مرحوم هم از ایران که رفت، آلمان را انتخاب کرده بود برای اقامت. او نیز در آلمان چندین فیلم ساخت که اغلب در مورد مهاجرین ترک، به ویژه در آلمان بود. یکی از مهمترین آثار تئودور آنجلوپلوس به نام «گام معلق لک لک» هم درباره مهاجرت است. شاید حتی عمیقتر از مهاجرت، دربارهی مفهوم مرز است. رد شدن از مرز مفهوم مهمیست. مرز پیوند باریکی دارد با آزادی. آدمی گمان میکند با گذشتن از مرز، به آزادی میرسد. در یکی از سکانسهای انتهایی فیلم مردی بر بلندای تپهای ایستاده و فریاد میزند تا آخرین مرز، چقدر راه است؟ «بهشت غرب است» روایت جوانی به نام الیاس (ریکاردو اسکامارکیو) است که همراه با بسیاری دیگر، در یک کشتی در دریا قصد مهاجرت غیر قانونی به اروپا را دارند. نزدیک مرز یونان که میرسند، پلیسها به سمت کشتی می آیند و الیاس به دریا میپرد و به سختی خود را به ساحل میرساند.
روز بعد از خواب بیدار میشود و اولین چیزی که میبیند، زنان و مردان کاملا لختی هستند که مشغول بازی هستند و او نیز برای اینکه توجه کسی را جلب نکند، کاملا لخت میشود. جایی که او رسیده یک مرکز تفریحی معروف ساحلی به نام «Eden» است. ابتدای بهشت، ابتدای عدن، جایی است که او رسیده و همه لخت، مشغول بازی هستند. شاید ربطی باشد میان این عریانی، و آغاز آزادی که او آنرا دنبال میکند. به زحمت خود را از پیش نودیستها خلاص میکند و با لباس خدمتکاران که دزدیده است به داخل مرکز میرود. در این مدت ناچار است به مهمانان خدمت کند، تا جایی که مجبور میشود حتی توالت یکی از اتاقها را که گرفته است، با دست خالی باز کند. همان شب برنامهی شعبده بازی در جریان است و الیاس انتخاب میشود که بالای سن برود و به شعبدهباز کمک کند. وقتی شعبده باز کارش تمام می شود و قصد رفتن میکند، کارتش را به الیاس میدهد و میگوید اگر به پاریس آمدی به پیش من بیا. از آن به بعد است که همهی قصد الیاس این است که خود را به پاریس برساند. همان شب پلیس به آنجا آمده و تلاش میکند چند نفری که آنجا پنهان شدهاند را پیدا کند. در این گیر و دار یکی از مدیران آنجا، یکی از مدیران مرد، به الیاس خیره میشود و پس از آنکه دفعهی بعد او را مییابد، به جایی خلوت میبرد و تلاش میکند با او رابطهی جنسی برقرار کند. و در واقع به او تجاوز میکند. پسری از کشورش فرار کرده است و سخت، به دنبال خوشبختی است، و در ابتدای فرار خود مورد تجاوز مردی دیگر واقع شده است. فردای آن روز یکی از مهمانان زن که تنهاست کم کم به او نزدیک میشود و با او طرح دوستی میریزد. با او میخوابد و تفریح میکند. آنها زبان هم را نمی فهمند و سخنی با هم رد و بدل نمیکنند. الیاس اما برای آن زن تنها وسیلهای است برای لذتی چند روزی که در آنجاست. بیشتر از این هم البته نمیتواند باشد. اما مسئله در این است که الیاس در بدو ورود خود که «خارج»، دائما در حال ابژه شدن است. دائم به شیء تبدیل میشود. این خلاصهای بود تا نیمهی نخست داستان. الیاس در این میانه و با همهی سختیهای که متحمل میشود، مشکلی اساسی دارد و آن اینکه زبان بلد نیست. ما حتی درست نمیدانیم که او اهل کجاست. صحبت کردن او را در طول فیلم به زبان خودش، تقریبا و تا اواخر فیلم تقریبا نمیبینیم. صحبت کردن با آدمها در «عدن» برای او خیلی سخت است. نمیتواند رابطه بر قرار کند. برای همین دائم فرار میکند. با زنی که دوست میشود، اولین تماس جدیشان تماسی فیزیکی است. حتی صحبت نمیکنند پیش از آن. زبان او زبان بدن است. چارهای نیز جز آن ندارد. مدتی بعد هم که در حال رفتن به پاریس است، به یک روستا میرسد و شب را در خانهی یکی از زنان اهالی روستا سپری میکند. به او غذا میدهند و زن به او پیشنهاد می کند که همانجا، کلا و برای مدتی، بماند. در پاریس کار نیست، و زندگی سخت است. به سختی به او می فهماند که در روستای آنان همه چیز هست. شب هنگام خواب، میرود و لباس خواب بر تن کرده، منتظر میشود که پسر کاری کند. پسر اما نمیخواهد. نگران است ماندگار شود. این زندگی، در روستا و کاری آنچنینی، آنچیزی نبوده که برایش خطر کرده است. به طریقی فرار میکند. بدن اما در این بخشهای فیلم خیلی مهم است. آدمها باید به طریقی با هم حرف بزنند. وقتی زبان ندارند و زبان هم را نمیدانند، بدنهای هم را به چالش میکشند. برای همین است که سکس و زد و خوردهای فیزیکی خیلی در فیلمهای از این گونه دیده میشود. سکس و کتککاری به چالش کشیدن بدن است در جایی که زبان وجود ندارد. این تنها راه است برای چنین اوضاعی. زن روستایی راست میگفت. الیاس در نهایت به پاریس میرسد. اما نمیداند که چه خواهد شد. تا به پاریس وارد میشود سراغ شعبده باز را میگیرد. پیر مردی در یکی از این تالارها شعبده باز را میشناسد و او را راهنمایی میکند تا او را پیدا کند. پیرمرد در مکالمه با الیاسبا لبخندی مهربان بر لب میگوید تنها جادو میتواند جهان را نجات دهد. بیرون امدن چنین حرفی از دهان یک پیر مرد، به نظرم مهم است و ارزشی زیاد دارد، بویژه در فیلم گاوراس. گاوراس خود دیگر پیر شده است. او مدتها تلاش کرده است برای تغییر جهان. فیلم ساخته است. دستکم از آثار سیاسی او مشخص است که زیاد تلاش کرده است. اکنون خسته و ناامید شده است و آن پیرمرد، با آن مهربانی و آن لبخند بر صورت، خود اوست. او دیگر میداند جهان به این سادگیها تغییر نمیکند. انتظار هم اما خیلی آسان نیست. جادو و معجزه خیلی بهتر است. جهان اما آنقدر کج رفته و منحرف شده است که دیگر کاری از دست ما، ما آدمهای عادی، بر نخواهد آمد. جهان تنها میتواند با دستانی قدرتمند راه نجات را طی کند. کسی دیگر پیش از اینها گفته بود که مگر خدایی بتواند جهان را نجات دهد. الیاس در نهایت شعبدهباز را پیدا میکند، در حالی که برای چند کودک مشغول اجرای نمایشی کوتاه است. الیاس را به جا نمیآورد، اما به او چوبی عصا مانند میدهد. چوبی شبیه به چوبهای جادویی. پلیسها میآیند، الیاس چوب خود را به طرف آنها میگیرد و به آسودگی راه خود را به سوی برج ایفل پیش میگیرد. جهان جادو، جهانی جذاب است، جهان خیال است. اگر بتوان در آن ماند، جهان جادو اگر واقعیت روزانه هر روز به صورتت نخورد، راهی خوب برای تغییر عالم است. الیاس هم بدون شک چون دیگر مهاجران سختی زیادی را تحمل خواهد کرد از زندگی در غربت. اما امیدی که در صحنهی پایانی فیلم از او میبینیم، راه نجات را به او نشان میدهسد. جادو در چشمان است، و همانطور که پیر مرد گفت، شاید جادویی بتواند جهان را نجات دهد. تریلر فیلم در یوتیوب
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|






