| سینمای اصغر فرهادی (قسمت سوم) |
|
|
|
برزو پارسامنش در بخش قبل نگاهی کردیم به مسئلهی تضاد و دوگانی، و به نوعی خاص رو در رویی افراد در آثار نخستین دورهی فعالیت سینمایی فرهادی، بویژه «شهر زیبا». دیدن و دقت کردن به این نکته در سینمای فرهادی به گمانم دارای اهمیت است. اینکه افراد و طبقات، در مقابل هم و در یک نوع دوگانگی فهمیده نمیشوند. بلکه کاملا در خودشان مورد توجه قرار میگیرند، در دوران خودشان.
این اتفاق برای مثال در «دربارهی الی...» هم میافتد. آنجا هم طبقهی متوسط در خودش به نمایش در میآید. در روزمرگی خودش. یا در آثاری که فرهادی در نوشتن آنها نقش داشته مثل «کنعان» و یا «دایرهی زنگی» که در آنها نیز تقابل و تضادی میان طبقات گوناگون نیست. این داستان در مورد طبقهی متوسط، وقتی ظهور پدیدهای خاص در آن طبقه را مورد بررسی قرار میدهیم، آسان تر است در مجموع. در «دایرهی زنگی» نشان دادن ماهواره در آن طبقه پدیدهای خاص است. امر خاص به نوعی همان تقابل است که روزمرگی را میشکند. گسستی پدید میآورد در این روزمرگی. ولی «دربارهی الی» حاوی این گسست و نیز امر خاص نیست. هر چند به عنوان مثال در «چهارشنبه سوری» این اتفاق به یک شکلی دیگر میافتد. حتی در «جدایی نادر از سیمین» (که به آن خواهیم رسید)، شاید مخاطب حس کند که شکلی از تقابل وجود دارد، اما واقعیت این است که در این فیلمها نیز تقابل دیده نمیشوند. در چهارشنبه سوری افراد با هم تعامل دارند. هیچ نوعی از تقابل در این فیلم وجود ندارد. تفاوت دارند تعمل و تقابل. هستی آدمِ طبقهی فرودست در تقابل با طبقهی بالاتر دریافته نمیشود. میان آنها نوعی تعامل وجود دارد که این تعامل عینِ روزمرگی است. عینِ زیست هر روزهی آنهاست که باید در همین روزمرگیاش به نمایش در آید.
اما در اینجا بحث از «شهر زیبا» است. شهر زیبا در سال هشتاد و دو ساخته شد. در آن دوران چند فیلم خوب توسط چند کاگردان جوان ساخته شد که خیلی ها را امیدوار کرد که جریانی جدید در سینمای ایران ایجاد میشود. که التبه تا حدودی هم همینطور شد. در دوران پس از دوم خرداد و آن ازادیهای سینمایی، سینما واقعا قدری رونق گرفته بود. کارگردانهای به نام امیدوار شده بودند فیلم میساختند. از کارگردانهای مطرح گرفته تا جوانان، شکلی مهم از سینما را به میان آوردند. به عنوان مثال یکی از این فیلمها، «نفس عمیق» به کارگردانی پرویز شهبازی بود. این فیلم از آن آثاری بود که سینمای ایران را قدری شوکه کرده بود. فیلمی بود بسیار ساده با ساختاری خیلی روان. شهبازی پیش از آن قدری با کارگردانان مهم ایران کار کرده بود و به نظر میرسد که این فیلم، نتیجهی این همکاریها باشد. برای مثال در بادکنک سفید ساختهی جعفر پناهی، شهبازی به عنوان دستیار کارگردان فعالیت داشت. نویسندهی این اثر هم کیارستمی بود. یا «بوتیک» ساختهی حمید نعمتالله، که از آثار درخشان آن دوران بود. در بوتیک هم درگیریهای نسلی به نمایش در آمده بود که در تحولات اجتماعی باز مانده بود و تلاش می کرد خود را در این میانه نجات دهد.
«شهر زیبا»ی فرهادی نیز متعلق به یکی دو سال خوب سینمای ایران بود. داستان فیلم، در مورد جوانی است که از کانون اصلاح و تربیت آزاد میشود. از یکی از دوستانش در کانون قول می گیرد که برود و برایش از خانوادهی شاکی رضایت بگیرد. در این میان با خواهر او آشنا میشود و داستانهایی که از این آشنایی پدید میآید. بازیهایی که در «شهر زیبا» گرفته شده بسیار درخشان است. ترانه علیدوستی یکی از بهترین بازیهای خود را در این فیلم انجام داده است. آنچه در این فیلم به مخاطب نشان داده شده، نه فقر است و نه مصیبتهای یک طبقهی اجتماعی. بلکه تنها چیزهایی است که زندگی یک طبقه را سرپا نگه داشته است. داستان، داستان این است که یک طبقهی اجتماعی چگونه میتواند در بستر این کشاکشها، زندگی خودش را سرپا نگه دارد. کسی فرزندش را از دست میدهد. طبیعتا بسیار غمگین است، اما از بستر این مصیبت میتواند بخشی دیگر از زندگیاش را ترمیم کند. و در واقع نیز به دنبال این است. این نکته نشان می دهد که در جایی از این طبقه، زندگی جاریست. زندگی جریان دارد در آنها. به همین شکل خاص. مناسبات خاصی میانشان در جریان است. زندگیشان ریشه در مصیبت دارد. از درگیری و دشواریهاست که فرصت برایشان پدید میآید. خواهر اکبر، در پی یک مصیبت و یک روزمرگی، دلباخته میشود. عاشق میشود و دل میبازد. اعلا از زندان آزاد شده است، برای عشق و رفاقت، زندگی گرو میگذارد. اینقدر مایه میگذارد برای عشقش، که حاضر میشود به او نرسد. این ریشه داشتن در گرفتاری، به این معنا است که فرهادی، منطقی را از زندگی آنها فهمیده است. به دنبال شعارهای کلی مثل فاصلهی طبقاتی و چیزهایی اینگونه نیست. بلکه به دنبال چیزی واقعیتر میگردد. به دنبال این است که بفهمد آدمها، آدمهای واقعی، نه آدمهای در کتابها و نظریهها، نه آدمهای داستانهای کودکانه، نه آدمهای خاص و روشنفکر، چگونه با زندگی کلنجار میروند، چگونه روز خود را شب میکنند، چگونه خوشحال میشوند، چگونه برای هم خطر میکنند، چگونه به پای هم پیر میشوند و چگونه به خاک سیاه مینشینند. زندگی واقعی را فهمیدن، تلاش کارگردانی مثل فرهادی است. این به این معنی نیست که مثلا نشان دادن فاصلهی طبقاتی، چیزی دروغین است. نه، بلکه به این معناست که روزمره نیست. فاصلهی طبقاتی خیلی به طور مستقیم در زندگی روزانه افراد وجود ندارد. افراد یک طبقه، غالبا با هم معاشرت میکنند. مسائلشان در معاشرت با هم پدید میآید. انسانها در چنین سطحی از زندگی است که معنایشان پررنگ میشود. در «شهر زیبا» اعلا، با بازی درخشان یاور حجتیان، نمونهی چنین سطحی از زندگی است. خطر کردن برای آنچه میخواهد، برایش کاملا معمولی است. آنقدر حاضر است خطر کند، که میتواند به خواستهاش هم نرسد. نشان دادن این نکته در فیلم، برای فرهادی کاملا دشوار بوده است. چیزی که براحتی میتوان در فیلم مشاهده کرد. سخت است فهم این که چگونه می توان تا به این حد برای داشتن چیزی خطر کرد، که از آن چیز هم گذشت. شاید غیر عقلانی به نظر بیاید، اما فرهادی تلاش کرده است که نشان دهد چنین کارهایی غیر عقلانی، بخشی از زندگی گروهی از افراد است. آنها اینگونه با جهان ارتباط دارند. خودشان را تا حدود زیادی نادیده میگیرند. خودشان، که زندگی میکنند میان بسیاری از افرادی دیگر، به کنار میزنند، تا بتوانند خطر کنند. میخواهند از هیچ، به چیز تبدیل شوند. وجود جرم و اصطلاحا خلاف در این طبقه، تا حدود زیادی شاید به همین دلیل است. این اندیشه نمی تواند با تفکر منطقی و مبتنی بر قانون همخوان باشد. منطق برای مغز است، دل را با آن کاری نیست. قانون اهل مرز است، اینجا مرزی برای رد شدن وجود ندارد. آدمی که از خود میگذرد، از دیگر چیزها بیشتر میگذرد. می خواهند تغییر کنند این افراد، اما حساب و کتاب و منطق چندان دل خوشی ندارد برای تغییر، امید است که تغییر را در خود دارد. جالبی فرهادی در «شهر زیبا» سخن گفتن از چنین چیزهایی است. چیزهایی که برای ما ناشناخته است شاید. سخت است درک این انسانها بدون پدید آوردن تضاد، اما فرهادی چنین کرده است. به خود این طبقه نقب زده است، راه گسترده است. خواهر اکبر همه کاری برای اکبر کرده است، دیگر خسته است. شوهر سابقش معتاد است، و از هم جدا شدهاند، اما برای کمتر آزار دیدن از طرف مردم هنوز او را شوهر خود اعلام میکند. در این میان و از گذر همین درگیریها باز هم دل میبازد. اما پیچیدگی این دل باختن به خوبی در فیلم به نمایش در آمده است. صحنهی سیگار کشیدن ترانه علیدوستی در یکی از سکانسهای پایانی و پنهان شدنش پشت صحنهی اتاق، یکی از بهترین بخشهای فیلم و نیز یکی از بهترین بازیهای علیدوستی در آن است. به طور کلی فرهادی بسیار خوب میتواند از بازیگر بازی بیرون آورد. دلیلش هم بدون شک در این است که تک تک و جزء جزء صحنههای فیلم و آنچه از بازیگر را می خواهد در ذهن دارد و می داند. این ناشی از همان نکتهای است که در بخشهای قبل نوشتیم. برای فرهادی نوشتن مهمترین بخش ساختن فیلم است و در نوشتن است که ایدهها متبلور میشوند. ادامه دارد...
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|





