| کلاغ من |
|
|
|
کلاغ من! قلب من درست مثل یك كلاغ - یك كلاغ ِخسته- بود. این كلاغ، روی شاخهی درختِ خشكِ باغ، بیخبر از آسمان نشسته بود. بس كه آخرِ تمامِ قصهها هر چه میدوید، باز هم به خانهاش نمیرسید، حالِ پر زدن نداشت، بالِ او همیشه بسته بود ... . * تا شبی كه ناگهان، بینِ این همه دروغ، بینِ این همه بدی، مثلِ بهترین كتابِ قصه آمدی! قصهای كه راست بود و فكرهای تازه داشت؛ حرفهای خوبِ تو، در دلش اثر گذاشت. در تمام قصهات، مثل این كه یك نفر یواشكی، گفت: «زود باش، پر بزن! این برای یك كلاغ، فرصتِ دوباره است.» مثل این كه گفت: «خوبتر نگاه كن! امشب آسمان پر از ستاره است.» تا سحر كلاغ من، فكركرد و فكركرد ... قلبِ تو برای او خانهای قشنگ بود. آسمانِ آبی بزرگ، پیشِ قلبِ تو، یك اتاقِ تنگ بود. * تا تو قصهات به سر رسید؛ بالِ این كلاغ خسته باز شد، او دوباره پر كشید، باورم نمیشود، ولی عاقبت به خانهاش رسید! شادی بیضایی
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


