روانشناسی


آیا شخصیتی نابالغ می تواند مدافع حقوق بشر باشد؟ چاپ پست الكترونيكي

بهناز مهرانی

در آغاز تعریفی از شخصیت بالغ ارائه می‌کنم که نگارنده و خواننده مطلب هر دو تعریف یکسانی از این واژه داشته باشند و پس از آن به بسط و گسترش مبحث می‌پردازم.

واژه «شخصیت بالغ»، یکی از واژه‌های کلیدی موجود در نظریه‌ی « تحلیل روابط متقابل» است. تحلیل رفتار متقابل یک تئوری روان‌شناسی است که توسط دکتر اریک برن در سال1950  میلادی ارائه شد و به لحاظ کاربرد در حل مشکلات احساسی و رفتاری، مورد قبول جامعه روان‌شناسی قرار گرفت  و تدریجاً در زمینه‌های مشاوره، روانکاوی، گروه‌درمانی، مدیریت، جامعه‌شناسی و توسعه سازمانی و آموزش، نظریه‌های جدیدی ارایه نمود و گسترش پیدا کرد. این نظریه در هر جایی که انسان‌ها حضور داشته و با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند، کاربرد عملی دارد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ادامه مطلب ...
 
افسردگی «برونزاد»، علایم و علل، پیشگیری و درمان چاپ پست الكترونيكي

بهناز مهرانی

افسردگی که مشخصه آن احساس اندوه و در بعضی موارد کاهش فعالیت است در طبقه اختلالات عاطفی یا خلق جای گرفته است. اگر افسردگی در نتیجه موقعیت قابل تعریفی رخ دهد و انتظار برود که با کاهش تاثیر موقعیت از بین برود، تشخیص ِ اختلال سازگاری به همراه خلق افسرده مطرح می‌شود و شخص، مبتلا به اختلال خلق درنظر گرفته می‌شود. چنانچه افسردگی شدید باشد درآن صورت، اختلال افسردگی عمده نامیده می‌شود واگر شدت آن کمتر یا کاملا عاجزکننده نباشد، اختلال افسرده‌خویی نامیده می‌شود.

عده‌ای از محققین معتقدند افسردگی می‌تواند روی پیوستاری از اندوه تا طبقات بالینی شدید مطالعه شود. در بین افرادی که به دلیل مشکلات روانشناختی درخواست کمک می‌کنند، افسردگی مشکل شایع‌تری است

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ادامه مطلب ...
 
بلوغ عاطفی (بخش دوم) چاپ پست الكترونيكي

بهناز مهرانی

آرنولدلازاروس روانشناس بالینی آفریقای جنوبی که شهرت او در ابداع روان‌درمانی تلفیقی(رفتار- شناخت) می‌باشد، براین عقیده است که عوامل مختلفی با یکدیگر تعامل می یابند تا فردی به بلوغ عاطفی دست‌یابد و در این مسیر موانعی وجود‌دارد که موجب تداوم مشکلات می‌شود.این عوامل به شرح زیر است:

- اطلاعات غلط :

افراد در جريان يادگيری اجتماعی، باورها و فرضيه‌های متعددی درباره زندگی خود كسب می كنند. اگر اين باورها مولد و سودمند نباشد، منجر به مشكلات هيجانی می‌شوند. لازاروس چنين باورهايی را «اطلاعات غلط» می‌خواند. اين باورها باعث می‌شوند فرد از مسائل و مشکلات  اجتناب كند . اين افکار غير منطقی نه تنها به مشكلات هيجانی منجر می شود بلكه باعث تداوم مساله و توليد مشكلات ديگر می‌گردد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ادامه مطلب ...
 
بلوغ عاطفی (بخش نخست) چاپ پست الكترونيكي

بهناز مهرانی

واژه «بلوغ» طبق تعریف لغت نامه Webster's New World به معنای رسیده یا کاملاً رشد یافته بودن، کاملاً توسعه یافته، کامل یا آماده بودن و شایسته شدن است.

بلوغ عاطفی

عواطف به آن دسته از رفتارهایی گفته می‌شود که با حالات خوشایند یا ناخوشایند همراه است؛ مانند غم، شادی، ترس، محبت، نفرت، خشم و .... این رفتارها به تدریج در انسان تغییر می‌یابد و تکامل پیدا می‌کند که این تغییر و تکامل عاطفی را «بلوغ عاطفی» می‌نامند.در هر مرحله از بلوغ عاطفی شخص قادر می‌شود هماهنگی و تعادل بیشتری در بروز رفتارهای عاطفی خود بدست آورد.

دانیل گلمن معتقد است مهارت های عاطفی، عواملی همچون خودآگاهی،تشخیص،ابراز و مهار احساسات، کنترل تکانه و به تأخیر انداختن کامیابی، کنار آمدن با فشار روحی و اضطراب را شامل می‌شود.

ویژگی‌های بلوغ عاطفی:

1- توانایی عشق ورزیدن و مورد عشق و دوست داشته شدن قرارگرفتن: یک فرد بالغ می‌تواند ابراز عشق کند وابراز عشق دیگرانی که عاشق او هستند را بپذیرد و در این زمینه احساس امنیت می‌کند. یک فرد نابالغ بیش از حد لزوم نگران نشانه‌های «ضعف» است و در نشان دادن و پذیرش عشق مشکل دارد. خودمحوری در عدم بلوغ، پذیرش عشق را امکان‌پذیر می‌سازد، اما نمی‌تواند نیاز دیگران به دریافت عشق را تشخیص دهد؛ به‌عبارتی افراد نابالغ عشق را می گیرند اما دهنده عشق نیستند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ادامه مطلب ...
 
فمینیسم زن ستیز (بخش دوم) چاپ پست الكترونيكي

فمینیسم زن ستیز (بخش دوم)

تارا نیازی

در نوشته پیشین از این امر سخن گفته شد که فمینیسم امری است که ذاتا تعلق به دنیای مدرن دارد و نمی‌توان به سادگی آن را در تاریخ مشرق زمین جستجو کرد. به این دلیل که در دنیای مدرن اتفاقی در سیستم اندیشه رخ می‌دهد، که پیش از آن سابقه نداشته است و نمی‌توان بدیلی برای آن یافت. و این اتفاق همانگونه که در نوشته پیش توضیح داده شد این است که حقیقت امور، دیگر نه در خود آنها به عنوان ابژه‌های عینی و بیرونی و مستقل از ما، بلکه در سوژه به عنوان فاعل شناسا است و در نتیجه این ما هستیم که حقیقت امور را به آنها اعطا می‌کنیم. هر چند این بحث و بیان جزء به جزء آن بسیار پیچیده است، اما در مورد بحث فمینیسم قدری ساده ‌تر می‌توان آنرا دریافت و فهم نمود. جنسیت در دوران مدرن و با آغاز بحث‌های فمینیستی دیگر نه پدیده‌ای به بیرون، یعنی امری که در خارج از ما و به شکلی ثابت وجود دارد، بلکه امری است که در اجتماع و در نتیجه در طول تاریخ شکل می‌گیرد و کارکردهای اجتماعی متفاوتی دارد و اساسا همین کارکردهای اجتماعی است که چیزی که ما جنسیت می‌شناسیم را متعین می‌کند و شکل می‌دهد و آنرا می‌سازد.

در دوران پیش از مدرن پدیده ها بودند که برای ما نقش اساسی داشتند و وجود واقعی متعلق به آنان بود. به این معنا که تمام خصایصِ امور درون پدیده های بیرونی بود و ما صرفا بازتاب دهنده آن امور بودیم. آنها بودند که ویژگی نهایی را درون خود داشتند و ما در نهایت تا جایی که توانایی داشتیم، آنها را مورد بازتاب قرار می‌دادیم و اساسا <شناخت> به معنای همین <بازتاب قرار دادن> بود. درنتیجه اگر در مورد جنسیت نیز سخن می گفتیم، پدیده ای بود که در بیرون از ما به نحوی ثابت وجود داشت و ما تنها می توانستیم آن را بازتاب دهیم.

پیش از رواج مدرنیسم، <زن بودن> پدیده ای ثابت بود، اما در دوران مدرن بود که این تفاوت رخ داد و جنسیت از پدیده ای ابژکتیو، به درون سوژه راه یافت. این حرف بدین معناست که مثلا همانگونه که رنگ پدیده ای متعلق به شی ء خارجی نیست، بلکه در نسبت میان ما و شی ء خارجی پدیدار می‌شود و شکل می‌گیرد، همه امور نیز محصول نسبت میان ما و دنیای خارج می باشند. و ما خصوصیات امور را با توجه به حیثیت سوبژکتیومان به آنها اعطا می‌کنیم. در نتیجه نمی‌توانیم به آسودگی خصوصیات امور را مشخص کنیم. چرا که آنها اولا در نسبت با ما دارای آن خصوصیات می شوند، دوما نقش تاریخ و امور تاریخی در این میان پر رنگ می‌شود. چرا که وقتی امور در نسبت با سوژه قابلیت تعریف پیدا می‌کنند، و وقتی خود سوژه در معرض تاریخ و تغییرات تاریخی و نیز تغییرات اجتماعی قرار دارد، پس واضح است که نسبت ما با امور نیز در معرض تاریخ قرار می گیرند. به این معنا که آنها نیز تاریخی می‌شوند.

از آنچه بیان نمودیم این نتیجه حاصل می آید که جنسیت به عنوان پدیده‌ای در درون آدمی می‌تواند محصول تاریخ باشد، و در نسبت با تاریخ معنا شود. و وقتی به عنوان پدیده ای تاریخی شناخته شد، بنابر این در گستره جامعه معنا می‌یابد و می‌توان در مورد آن صحبت کرد، و وقتی که در گستره جامعه معنا می‌یابد، اولا دیگر پدیده‌ای ثابت نخواهد بود و دوما امری خواهد بود که قابلیت اکتساب دارد. و این امر معنای همان چیزی است که بیان کردیم: جنسیت پدیده ای ثابت متعلق به طبیعت نیست، بلکه امری است که در جامعه معنا می‌یابد و افراد آنرا می‌آموزند و فرا می‌گیرند.

اما سخن بر سر این است که وقتی یک زن، به معنای انسانی که به لحاظ فیزیکی به جنس زن تعلق دارد، و در جامعه‌ای خاص رشد می‌کند، می‌خواهد از حقوق زنانه خود، ذیل مفاهیم فمینیستی دفاع کند و آنها را بدست آورد، چه ابزاری در اختیار دارد؟ آیا او همانطور که پیش ازین بیان نمودیم به این سخن باور ندارد که مردان، زنان را تعریف کرده‌اند، و آنها را مجبور کرده‌اند نوع دیگری رفتار کنند؟ به عبارتی دیگر مگر جز این است که او جنسیت را محصول جامعه و جامعه را بنیانی ساخته شده به دست مردان و قوانین مردانه و در نتیجه جنسیت خود را محصول کنش و بینش مردان می‌داند؟ آیا جز این است که او باور دارد جنسیت را جامعه است که به افراد تحمیل کرده است؟

بنابر این او برای اینکه به جزئی از خود حقیقی و خویشتنِ خویش دست یابد چه چیزی در دست دارد؟ به عبارتی دیگر وقتی او به این نتیجه می رسد که زنان را در طول تاریخ، مردان بوده‌اند که تعریف کرده‌اند و آنها هرگونه که به مصلحت خودشان بوده است، این مهم را به انجام رسانیده اند، در نتیجه آنچه "زن" را به "آن"ی تبدیل کرده است که هم اینک هست، مردانه است و مطابق خواست و منافع مردانه تعریف شده است. به این دلیل است که بسیاری از فمینیست‌ها به تناقضی گرفتار می‌آیند که خود، آن را ساخته اند. برای آنها جنسیت بعنوان امری زنانه که بتوان هویتی مستقل از اجتماع برای آن در نظر گرفت و آن را تعریف کرد، وجود ندارد. در نتیجه آنها برای نقد جامعه مردانه از همان عناصری استفاده می‌کنند که عناصر زنانه است، ولی به زعم آنها ساخته شده توسط مردان است. به این معنا که آنها به این دلیل که جنسیت را امری اجتماعی و اجتماع را امری مردانه می‌دانند، ابزاری در اختیار ندارند که بر مبنای آن و با پذیرش آن به عنوان امری زنانه، امور مردانه را به نقد بکشند، در نتیجه آنها با تمام ساختارهای اجتماع به عنوان امور مردانه گلاویز می‌شوند، که این شامل حال تمام زنانی که با تکیه بر خصوصیات زنانه به تعامل با مرد می پردازند، نیز می شود. از نظر این گروه از فمینیستها زنانی که در مواجهه با مرد از ابزاری ذاتا زنانه، مثل زیبایی و جذابیتهای ظاهری یا جاذبه های جنسی استفاده می کنند، نیز مطرود به حساب می آیند، چرا که آنها اعتقادی به ذاتی بودن این ابزار ندارند و آنها را صرفا محصول تمایلات یا فانتزی های دنیای مردانه می دانند و بنابراین این گروه از فمینیستها به یک معنای خاص تبدیل به افرادی <زن ستیز> می‌شوند.

این زن ستیزی آنها دلیلی ساده دارد و اشاره دارد به مباحثی که در بالا بدان اشاره شد. آنها رفتارهای زنان را به عنوان رفتارهایی منتج از تمایلات مردان میدانند. اما از آنجا که جنسیت را محصول جامعه تلقی می کنند، نمی توانند چیزی جایگزین آن کنند. در نتیجه درون آنها یک عصیان روی می دهد به عنوان کسانی که صرفا از وضع موجود ناراضی هستند، ولی گزینه دیگری نیز در مقابل آن نمی توانند پیشنهاد کنند. در نتیجه با رفتارهای روزمره زنان در تعامل با مردان به شدت مخالفت کرده و در مقابل آن می ایستند. آنها باور ندارند که می توان عناصری از رفتارهای زنان را به عنوان اموری زنانه و ذاتا زنانه پذیرفت و با توجه به آنها، سنگ بنایی برای پی ریزی حقوق زنان ایجاد کرد و حتی فمینیسم را بتوان شکل داد.

اما مشکل از آنجایی شروع می شود که این گروه از فمینیستها بدلیل اینکه جایگزین مناسبی برای آنچه که به نقد می کشند و محکوم میکنند، ندارند، خود نیز چاره ای جز استفاده از ابزار نقد شده توسط خود ندارند. بعبارت روشن تر این گروه بطور ناخودآگاه و اتوماتیک وار در تعامل با جنس مخالف از همان ابزار ذاتا زنانه استفاده می کنند اگرچه در کلام آن را محکوم می کنند. این تناقض در <گفتار خودآگاه> و <عملکرد ناخودآگاه> آنان، ایشان را به سمت و سوی ضدیت با برخی از زنان سوق می دهد و اینگونه است که پدیده ای نوظهور که مایلم آنرا <فمینیسم زن ستیز> بخوانم، این روزها نمود زیادی پیدا کرده است.

در واکاوی این پدیده نوظهور به کمک دوست روانشناسم "بهناز مهرانی" این واقعیت بعنوان عاملی تعیین کننده در پیدایش این امر مد نظر قرار گرفت که غالبا فمینیستهای دوآتشه کسانی هستند که در برهه ای از زندگی خویش (کودکی، نوجوانی، بزرگسالی) متحمل آسیب های روانی از طریق خشونت، دیکتاتوری یا تحقیر از جانب "مرد" شده اند. این گروه در آن زمان خاصِ تحت فشار بودن بنا به هر دلیلی توان کنترل یا مقابله با وضع موجود را نداشته اند. اما به محض مسلط شدن بر اوضاع، عموما شیوه ای که برای رهایی از آسیبهای وارد آمده به روان چنین شخصی برگزیده می شود، روی آوردن به نظریات فمینیستی افراطی است، نظریاتی که می تواند زن آسیب دیده را مقتدر جلوه دهد. از اینروست که کنشها و واکنشهای این شخص بیشتر تا حد <جلب نظر دیگران> و <به رخ کشیدن اقتدار خویش> در برابر جنس مخالف تنزل پیدا می کند و نه صرفا برای احقاق حقوق پایمال شده زن در طول تاریخ یا اثبات برابری زن و مرد. اینجاست که تناقض ذکر شده در بالا مجددا روی می نمایاند؛ <زن آسیب دیده دیروز> که تبدیل به <فمینیست افراطی امروز> شده است که جنسیت را امری مبتنی بر داده های اجتماعی می بینید و باوری به عناصر ذاتا زنانه ندارد، و از طرفی در پی اثبات خویش و ترمیم آسیبهای روانی خویش نیز می باشد، تبدیل به موجودی زن ستیز می شود چرا که اغلب زنان اطراف او، با تکیه بر رفتارهای زنانه، وی را به یاد دوران سرکوب خویش می اندازند، رفتارهای زنانه ای که او دیگر اعتقادی به آنها ندارد و آنها را مخرب و عامل تحقیر زن می داند. از طرف دیگر با بیان نظریات فمینیستی از جانب چنین شخصی، مردان بعنوان موجودی مقتدر به وی توجه نشان می دهند و او را متمایز از سایر زنان می بینند، و اینگونه است که او خودآگاه یا ناخودآگاه، در رفتار، متمایل به تعامل (دوستی، معاشرت، همکاری، همفکری و...) با جنس مرد می شود اما در گفتار خود را فمینیست و مدافع حقوق زن و طرفدار زنان می داند، اگرچه در واقعیت با ایشان ضدیت نیز بورزد.

بنابر این اگر بپذیریم که می توان جنسیت را حاصل تفکرات اجتماعی و ناخودآگاه تاریخی جامعه ندانست و عناصری ذاتا زنانه یافت، و با توجه به آنها، سنگ بنایی برای پی ریزی حقوق زنان ایجاد کرد، بحران تناقض و زن ستیزی در گروهی از فمینیستها مرتفع خواهد شد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 بعدي > پايان >>

صفحه 1 از 8

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.